آرشیو
 

قسمت دوم 

آن روز هـای شـعـر ...

بخشی از خاطرات  استاد تقی خاوری از دهه ی چهل

 

   از سال 1342 تا 48 در تهران کار می کردم. محل کار من نزدیک خیابان قوام السلطنه بود. قهوه خانه ای بود که دیزی و کباب خوبی داشت. هر روز با کارگران ناهار می رفتیم آن جا. یک روز موقع برگشتن از سر کار نرسیده به خیابان نادری دیدم جمعیتی حدود 10- 15 نفر ان جا ایستاده و صحبت می کردند. صحبت از تصادف بود که زنی که پشت فرمان بوده به خاطر این که به بچه های کودکستان نزند؛  فرمان را به سمت جوی خیابان گرفته بود.

  ماشین در جوی خیابان چپ شده در سمت راست  ماشین باز و زن از پشت فرمان پرت شده و سرش به جدول خیابان خورده بود. بر اثر اصابت سر زن راننده  با لبه ی جدول  به اندازه ی کف دست خون ماسیده بود.

 یک نفر گفت این زن شاعر بوده و اسمش فروغ!

 

از پنجره ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید

این خون صبحگاه است که

خورشید می چکد در قطره های ان

 

   با خود گفتم شاید کس دیگری بوده... فردای آن روز در روزنامه ها تیتر زده شده : "فروغ فرخ زاد شاعر معروف ایران در تصادفی کشته شد." من جزء نخستین کسانی بودم که از مرگ فروغ با خبر شدم. این واقعه در زمستان  سال 1345 اتفاق افتاده بود. حالا 46 سال از آن واقعه می گذرد و من شاعری 74 ساله ام. احساس می کنم مرگ فروغ تازه  اتفاق افتاده است .

   فروغ را فقط چند بار دیدم. یکی در شب شعری در باغ سپهسالار نزدیک خانقاه این انجمن به گمانم انجمن شعری افشار بود. یک شب یکی از کارگرها معروف به ممد پررو  گفت فلانی امشب بیا برویم به شب شعر. به اتفاق رفتیم. جلسه را فروغ اداره می کرد. چند تا شاعر  شعر هایی خواندند. محمد گفت خانم فروغ اگر اجازه بدهید من هم می خواهم شعری که گفته ام بخوانم. فروغ اجازه داد. پشت  تریبون قرار گرفت. گفت من کارگر کفاشم با اجازتون می خوام این شعر را بخوانم. شعری که خواند ، شعر مسلول از شاعری به نام کارو که در ان زمان خیلی پر طرفدار بود. هنگام  خواندن شعر ، شاعرانی که آن جا بودند، انواع متلک ها را گفتند. وقتی که شعر خوانده شد  فروغ گفت ایشان کارگر است و دلش می خواسته شاعر باشد. این جمله را طنز آلود گفت. این را هم  بگویم . یک بار ایشان با حضور  خانم سیمین بهبهانی  مخالفت کرده بود. می گفت ایشان کلاسیک است و آن شب هم یکی از شاعران کلاسیک درباری می خواست شعر بخواند. او مخالفت کرد. بالاخره شاعر با اصرار زیاد شروع کرد به شعر خواندن. یک آدم قد بلند ایستاده بود و انگشتش  را بالا گرفته بود. آن شاعر غزل سرا گفت بفرمایید  اگر سوالی دارید. گفت کبریت می خواهم سیگارم را روشن کنم که با خنده حضار روبرو شد. این آدم نصرت رحمانی بود.

  در این سال ها شب های شعر پر رونق بود که بعدا به شب های شعر خوشه اشاره خواهم کرد. دهه ی چهل از پربا ترین  دوران شعر معاصر بود. شب ها در بعضی کافه ها شاعران  جمع می شدند و شعر می خواندند. و بحث هایی پرشور در می گرفت. نشریات و روزنامه ها به خصوص مطالبی در در مورد شعر چاپ می کردند و شاعران  هر چند نفرشان جایی را پاتوق کرده بودند. پاتوق اخوان کافه ی گل رضائیه در قوام السلطنه بود و در رستوران های خیابان سعدی  هم بعضی شب ها اخوان را می دیدم به همراه اکبر مشکین  هنر مند رادیو و چند نفر از دوستانش گپ می زدند.

   در تخت جمشید، بار مرمر بود که آیدا و شاملو می آمدند. یک شب شاملو گفت: آیدا پول داری یک نیمه ی دیگر بگویی برایم بیاورند؟ این بار مرمر شاغلام، پاتوق روشنفکران بود به ویژه شاعران مدرن.

  دیگر کافه ی نادری بود  که عصر ها اهل قلم می آمدند. عصر ها گاهی آل احمد می آمد که بارانی شیری رنگ می پوشید و کفش لیگزر که دوخت کفش ملی بود. به تقلید از آل احمد، سایر روشنفکران جوان  هم  از این کفـش و لباس استفاده مـی کردند. نویسنـدگان جوان، بیشتر کارهایشان را بـرای آل احمـد می خواندند. او بعضی  نوشته ها را با خود می برد. اگر قابل چاپ بود در بعضی نشریات چاپ می کرد و اگر احتیاج به حک و اصلاح داشت ؛ آن را انجام می داد. او هفته ای یک روز با طرفدارانش قرار گذاشته بود که عصر ها می آمد با آن ها صحبت می کرد. حضورش مرکزیتی داشت. می گفتند بیست سی صفحه را در عرض یک ساعت  می نوشت. خیلی محبوبیت داشت. گاهی حرف هایش به صورت کلمات قصار در می آمد. از جمله می گفت هر شعر خوب مثل یک تفنگ است. این جمله همه جا متداول شده بود.

 یکی از چهره های جنجالی آن زمان هوشنگ ایرانی بود:

جیغ بنفش می کشم / غار کبود می دود

او از شاعران سوپر مدرن بود.

دیگر احمد رضا احمدی بود که شعرهایش جریان سال ذهن بود و کارهایش تا کنون ادامه دارد.

   آن روز ها جدال های قلمی فراوان بود که به جای نقد یک دیگر را می کوبیدند. آغاز کننده ی این شیوه رضا براهنی بود که تازه وارد گود شده بود. به اسم مافیای خراسانی ، اخوان و طرفدارانش را گفته بود اخوانیون و در مجله ی فردوسی کوبیده بود. او چند شماره علیه اخوان مطلب نوشت. مدت ها گذشت و اخوان در جواب او گفته بود فارسی ندان انگلیسی با ضرب المثلی از عوام... این گفته طی مصاحبه ای با اسماعیل خویی و شفیعی کدکنی  در دفتر های زمانه به سردبیری سیروس طاهباز به چاپ رسیده بود. در دهه ی چهل گاهی شاهکار های آل احمد هم پر سر و صدا بود.

از جمله داستان صمد بهرنگی که در ارس غرق شده بود. بعدا شایع شد که ساواک او را از بین برده. صمد بهرنگی نویسنده ی داستان کودکان بود . به خصوص داستان ماهی سیاه کوچولو از این نویسنده خیلی پر آوازه شد و حتی چندین جشنواره ی جهانی را برد و اهل قلم بر این باور بودند که او شهید شده . بعد ها در دهه ی هشتاد گمانم، سال آن دقیقا یادم نیست خلاصه سروانی را که می گفتند از طرف ساواک صمد بهرنگی را غرق کرده، یاداشتی برای مجله ی آدینه نوشت که او صمد را نکشته است. نوشته بود او دوست من بود. یک روز رفته بودیم آبتنی  به رودخانه ی ارس، لباس ها را در آورده وارد رودخانه شدیم. صمد دور تر از من بود ناگهان دستپاچه رفت زیر آب. مرا صدا زد تا من برسم غرق شد. زیر پای صمد چاله ای باز شده بود. در آن موقع آل احمد به من گفت تو به عنوان مأمور ساواک قتل او را به گردن بگیر. خلاصه این که ماجرای قتل صمد بهرنگی به گردن من افتاد و من سال هاست زیر بار این گناه ناکرده گناهکارم و عذاب می کشم...

  در سال های دهه ی چهل نشریات و جنگ های ادبی پر باری به چاپ می رسید و با استقبال زیاد مخاطبین بی سابقه بود. به یادم هست هر شعری از شاملو، اخوان و فروغ که چاپ می شد یک حادثه بود. همه جا صحبت از شاعران شعر نو بود. اصلا آینده ی این سرزمین در شعر نو بود با استقبالی که مردم از شعر می کردند، فرم های مختلف شعری می آمد. از جمله شعر های تصویری یعنی شعر هایی که اگر تصویر نداشت شعر به حساب نمی آمد..

  کارگاه شعری نوری علاء شعر بدون تصویر را نمی پذیرفت. به تدریج این شیوه رواج پیدا کرد. از این روی هر شعری که بدون تصویر بود می گفتند شعر نیست. کارگاه شعر اسماعیل نوری علا در محله ی فردوسی بود.

   در همین ایام بیانیه ی شعر حجم منتشر شد. اخوان می گفت حجم تو خالی! بیانیه توسط یدالله رویایی و چند تن دیگر منتشر شد.  شعر حجم پالایش یافته ی موج نو بود که به آن شعر ناب هم می گفتند. این شعر حجم از فراسوی واقعیت عبور و به هیچ می رسد یعنی واقعیتی  گذشته از فرا واقعیت که شیوه ی ان بازی با کلمات بود.

   یک بار مصاحبه ای از ید الله رویایی از رادیو بی بی سی شنیدم که می گفت من این شعر حجم را از مولانا در یافته ام که می گفت "آبِ آب!"  شعر حجم و موج نو طرفدارانی پیدا کرد. مقاله هایی هم در رد یا تدیید آن نوشته شد. فصلنامه ی سبز نوشت:آن چه را من درنیابم چرا باید نوشت؟ که از گفتار یعقوب لیث است. بعد می گوید: سوگند به حقیقت! این آقایان موج نو در آن حد نیستند  که بشود چیزی جز لیچار بارشان کرد.

در روز چهارشنبه  18 شهریور 1348 جلال آل احمد بر اثر سکته ی قلبی درگذشت با انتساب  مرگ او و صمد بهرنگی به ساواک، شعر چریکی ایران پا گرفت...

ایران

ایران انقلاب های فراموش

مغلوب ، خاموش

شیر گرسنه خفته به غوغای آسیا

ایران مصلوب روی صلیب کهنه ی امریکا

بر جلجتای ثابت سودا

شیر اسیر بیشه ی مشرق...

جنگل میان داد

جنگل میان دود

جنگل میان آتش مغرب دویده است

فواره های خون

مثل درخت منفجر خورشید

تا قله های شرق میانه رسیده است...

سوداگران نفت تو را هدیه کرده اند...

شعری از سعید سلطان پور

 

 

    آن سال شب های شعر  با استقبال مردم شعر خوان برگزار می شد. از جمله شب های شعر خوشه در هیجان و شور و شوق عظیمی بر پا شد و روزنامه ها  مثل آیندگان ، کیهان، اطلاعات، روشنفکر، بامشاد فردوسی هر کدام به فراخور حال خود چیزی نوشتند و در شب چهارم شعر خوانی قرار بود نمایش در انتظار گودو هم اجرا شود. صحنه در واقع قسمتی از باغ بود. شاملو در باره ی نمایش سخن گفت. در فاصله ی پرده ی اول و دوم، اخوان که شعر خوانیش در آن شب، سخت مورد توجه و تشویق قرار گرفته بود، مجددا به روی صحنه آمد و شعر خواندنش مثل  همیشه با احساسات گرم مردم رو به رو شد...

   در شب های شعر خوشه حدود پنجاه شاعر  شرکت داشتند: از جمله احمد شاملو، اسماعیل خویی، سپانلو، اسماعیل شاهرودی، نادر نادر پور، منوچهر آتشی، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری، رضا براهنی، سعید سلطانپور، منوچهر نیستانی، یدالله رویایی و ده ها شاعر دیگر...

  جالب است بدانیم که سعید سلطانپور، کارگردان، بازیگرو شاعر جوان آن سال ها، هنوز ناشناخته تر از آن بود که به شب شعر خوانی دعوت شود. او از میان شنوندگان برای شعرخوانی پشت میکروفون رفته بود. اما اشعارش علنا علیه سیاست های شاه و آمریکا بود و با صدایی پخته و شور انگیز خوانده می شد. چنان همگان را برانگیخت که رسما عده ای   احتمال شورش می دادند. می گویند گردانندگان شب های شعر  احتمال چنین ماجرایی را نمی دادند.  پس از یکی دو شعر مصرانه خواستند که خواندن را بس کند و لی تشویق و استقبال مردم مانع از آن می شد. و خلاصه گروه عظیم تماشاگران مشتاق که توانسته بودند در این شب ها خود را به این جمع صمیمی و با شکوه برسانند، خاطره ی آن را فراموش نخواهند کرد. و بدین گونه شب های درخشان شعر خوشه  از 24 تا 28 شهریور در باشگاه شهرداری تهران در هاله ای از شور و اشتیاق گذشت./

 

 

 

آقای عبدالله نجف زاده

 دیگر سخنران این جلسه بود که ضمن قدردانی از استاد خاوری بر نقش ارزنده ی بزرگان این مقطع زمانی، در ادبیات ایران تأکید کرد و گفت: استاد خاوری روزگاری را برای ما آشفته کرد که آدم احساس می کند جوانیش برگشته و دورانی را زنده کرد که با یاد آوریش اشک در چشم انسان گیر می کند. ایشان از سعید سلطان پور گفتند. فردی که به زندان می رود و بعد از یک سال دیگر وجود خارجی  برای ما ندارد.

نجف زاده افزود: ما به عنوان جوان های آن زمان خیلی ها را فراموش کرده بودیم . اساتیدی چون پرویز ناتل خانلری و دیگران که در دانشگاه ها  تدریس می کردند و ما ازآن ها به عنوان مزدور یاد می کردیم. وی ادامه داد جوان های آن روزگار به شدت تحت تأثیر آثار ترجمه ی شده ی غرب و همین طور آثار صمد بهرنگی و دیگران بودند و از این رهگذر روحیه و هیجان چریکی  به آنان تزریق شده بود و همین روحیه شکاف قابل توجهی  بین ما و ادبیات و فرهنگ خودمان ایجاد کرده بود. اما خوشبختانه از سال 57 به بعد اتفاق بسیار خوبی که افتاد این بود که نگرش مطالعاتی نوجوانان و جوانان تغییر کرد به گونه ای که نقش احساسات و هیجان ها در قضاوت های فرهنگی و ادبی آن ها کمرنگ شد و در حال حاضر  جوانان  دیگر با رویکرد احساسی وارد برخی جریان های فکری و سیاسی نمی شوند.

نجف زاده در بخش دیگری از سخنانش گفت: قرار بر این بود که من در این جلسه در مورد ادبیات کلاسیک نوشته ی جان آرتور پری صحبت کنم اما از آن جا که  فکر می کنم ما در خراسان افراد  زیادی را داریم  که باید معرفی شوند و باز از آن جا که این جلسه نیز حد اقل در بخشی از برنامه هایش به معرفی معاصرین خراسان می پردازد؛ تصمیم گرفتم  کمی در مورد استاد محمد قهرمان صحبت کنم. شاعری که تلاش های چشمگیری در معرفی فرهنگ و فولک خراسانی انجام داده است. ایشان به گفته خودشان تمام واژه های محلی را از کودکی ثبت و ضبط می کرده و بعد در دوره های متفاوت آن ها را در اشعارش استفاده کرده است. کلماتی که اکثر آن ها را ما حتی نمی توانیم بخوانیم. نجف زاده ادامه داد به اعتقاد من دلیل اصلی این موضوع تفاوت های بسیار زیاد در لهجه های منطقه ی خراسان است . به طوری که گاه اتفاق می افتد یک کلمه در سه روستا با فاصله ی جغرافیایی بسیار اندک از هم به سه شیوه ی کاملا متفاوت تلفظ می شود.  البته این را هم نمی شود از نظر دور داشت که دامنه ی گستره ی لهجه ها در خراسان یک تأثیر مثبت هم دارد و آن نگاه های متفاوت و متنوع شاعران این سرزمین است.

آقای نجف زاده با خوانش دو غزل محلی از  محمد قهرمان به سخنانش پایان داد.

 

آقای رضا سرسالاری

 

لازم است در همین ابتدا یاد آور شوم که ما قرار است در مورد همین شعر سعید تقی نیا صحبت و قضاوت کنیم و نه در مورد تمام تجربه ی شاعرانگی ایشان. و این را نیز بگویم که من می خواهم در باب کلیت اثر صحبت کنم چرا که به جزئیات آن به حد کافی پرداخته شد.

می خواهم در شروع صحبتم از یک هنر پر مخاطب دیگر  یعنی هنر سینما کمک بگیرم. ما در هنر بازیگری دو جور بازیگر داریم و چند جور نابازیگر. بازیگرانی هستند که یک شخصیت را که در تاریخ شناسنامه ای ندارد، با کمک متن و راهنمایی کارگردان می سازند. این قبیل شخصیت ها ما به اذاهای بیرونی دارند اما یک تاریخ کاملی از آن ها نداریم. مثلا  در مورد صورت زخمی آلبرچینو شما بعد از فیلم است که صورت زخمی را می شناسید.ادم هایی را هم در ایران خودمان داریمکه اگر در حافظه ی هنری خودتان جست و جو کنید حتما ان ها را پیدا خواهید کرد. عده ی دیگری از بازیگران شخصیت هایی را بازی می کنندکه دارای سابقه ی تاریخی هستند. در این جا بازیگر شخصیت را باز آفرینی می کند. مثل داریوش ارجمند و  دیگران.

 می خواهم به این نکته برسم که این شعر نوعی بازیگری می کند اما اتفاقا شبیه هیچ یک از این دو مقوله نیست. به نظر می رسد این شعر ژست یک شعر خوب را گرفته تا این که خودش شعر خوبی باشد. یعنی نه ازابتداخودش چیزی را می سازدو حرف تازه ای می زند و نه کاری که در سابق انجام شده باز آفرینی می کند.. بیشتر به نظر می رسد این شعر یک هیجان است بعد از مثلا خواندن دو شعر از شاملو یا اخوان ، نصرت رحمانی  یا حتی در گذرگاه تاریخ فریدون مشیری.

من می خواهم پا را فراتر بگذارم. شاید این خاطره را از آقای غلام رضا شکوهی شنیده باشید که می گوید هر موقع یک اسمی را می آورید حتما یک چیزی مثلا یک صفت  به آن اضافه کنید. به درست یا غلط بودن این حرف کاری ندارم اما اگر درست هم باشد فقط برای شعر شکوهی خوب است.. ولی اگر قرار باشد من هم از روی شکوهی بنویسم به چشم می آید.

ترکیب هایی چونتلفیق تلخافرینش، تقدیر بی هنگام، منجنیق دشنام، میز های گرد، سرهای تنها، حلقه های حلقوم، هزارتوگاه گردن، هزارپایان چکمه پوش، محکومان جاذبه،پرندگان محتاج، نگاه کوک خورده، بردگان مدرن، بردگان محصور، مثلث های تکرار،مردان زمخت،باد های وحشی، دیوار های شیشه ای،ته نشین تیپا خورده و...

  بیشتر به نظر می رسد از این هم گذشته. دیکته شده.چیزی که نود درصد شعر سپید ما به آن دچار شده. این دیکته شدن منجر به اشتباهاتی نیز می شود. در همین شعر وقتی می گوییم تلفیق تلخافرینش( که شاعر بنا بر گفته ی خودش تعمدا  این را سر هم نوشته و اشتباه تایپی نیست)، وقتی ما تلخ و آفرینش را با هم ترکیب می کنیم ، خودش تلفیق است. ما کلمات را با هم ترکیب می کنیم که به ایجاز سخن کمک کنیم ولی شاعر در این جا نه تنها به ایجاز کمکی نکرده  که با آوردن کلمه ی تلفیق جمله را طولانی تر کرده است.

سیلی از تقدیر خورده ای یا اختیاری که...

درست است که (از) یک قرینه دارد اما با آوردن یک (از) دیگر معنا کامل تر می شود.

نه پیغمبران، نه رقاصکان

فکر می کنم بدون  این (نه ) ها هم معنی کامل باشد.

یک چیز را هم به عنوان سلیقه از من قبول کنید. ما وقتی وارد حوزه ی شعر اجتماعی می شویمف دچار خود سانسوری و مبهم گویی می شویم. حالا به علل مختلف. ما از سعید تقی نیا در حوزه های گوناگون شعر های کاملا شفاف سراغ داریم.اما در این کار مبهم گویی و رعایت خط قرمز فراوان است که من آن را مصداق شتر سواری دولا دولا می بینم.

ما یکی از خفقان دار ترین دوره های تاریخ ادبیاتمان انتهای حکومت قاجار و اوایل دوره ی پهلوی اول است و البته دوره های دیگری هم بوده. شاعری را آن قدر با کتاب توی سرش زدند که مرد. شاعرانی  را به درخت می بستند و با چوب می زدند. ولی میرزاده ی عشقی و ملک الشعرای بهار در همین دوره ظهور کردند. کسانی که وقتی قرار بود حرف بزنند می زدند.مبهم گویی به کجا می انجامد؟ به این که شما تکلیفت در شعر با خودت روشن نباشد. این که شاعر یک جا به خنجر یهودا ترحم می کند و گاهی او را خیانت پیشه می داند.

در بعضی ژانر ها شاعر  هر قدر هم مبهم حرف بزند باز هم معنا واضح است چون کد هایی وجود دارند که معنا را می رسانند.به عنوان مثال حامد احمدی می گوید :

خوب می دانی که از من بر نیامد یوسفی

آنک آنک شاهدم پیراهنم پیراهنت.

یا درحوزه ی شعر آیینی:

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشار در و دیوار ندارد

یا :

برگشتنی که نیستم اما خدا کند

آقا مرا دوباره برادر صدا کند

خب معنی این شعر ها واضح است با این که مخاطبش هم کمتر و حتی حرفه ای تر است. اما در حوزه ی شعر اجتماعی که مخاطبین بیشتری هم دارد مبهم گویی فقط به کار صدمه می زند.

 

آقای محمد هادی حسینی جهان آبادی

 

من می خواهم به این شعر با نگاهی که به ادبیات کلان می شود نگاه کنم. گاهی ما با یک متن برخورد می کنیم و مجموعه ی آن را بیانگر یک مفهوم می بینیم و می گوییم این متن نمادین است. این اتفاق وقتی می افتد که کلیت ساختاری یک متن بخواهد آیینه ی چیزی غیر از خودش باشد و رسیدن به این سطح بسیار دشوار است.

اگر بخواهیم از این حرف پایین تر بیاییم و وارد ریزبافت ها شویم می توانیم بگوییمدر کتب ادبی و صناعات ادبی یکی از منازل اوج های سخن همین منزل نماد است.یعنی کلمه بتواند به جایی برسد که بشود ان را به زبان فنی به اضافه ی  یک جامع جمع کرد. این بدان معناست که اگر ما کلمه ای را که حاوی یک مفهوم است به جای یک کلمه ی دیگر به کار ببریم، برای این که دلیل این کار را به مخاطب بفهمانیم باید نسبتی را بین  این دو پیدا کنیم . این همان وجه شبه است.

حال اگر این نسبت همانندی یکی باشد می شود استعاره اما اگر از یکی عبور کرد و ما توانستیم از دو چشم انداز به یک متن نگاه کنیم. آن جاست که متن ما از استعاره گذشته و نماد می شود.

در شعر تقی نیا من به نماد هم برخوردم. یعنی به لحاظ استفاده ای که شاعر در ترکیب تعابیر کرده، به بعضی کلمات جایگاه نماد داده است .بعضی وقت ها این کار از طریق صفت سازی انجام شده. مثل یهوداترین خنجر. یهودا نماد خیانت است وقتی برای چیزی صفت قرار گیردنماد است.خنجر نماد بی رحمی است. پس با معناست کسی که در عین بی رحمی خائن است.

تلفیق تلخافرینش:

اگر ترکیب باشد غلط است. شما حق دارید حاصل مصدر  را با چیزی ترکیب کنید اما یا باید با بن ماضی این کار را بکنید یعنی بگویید تلخ آفریده یا با بن مضارع یعنی بگویید تلخ آفرین و یا تلخ آفرینه با هاء نسبت. مثال نزدیک به ذهن این ماجرا هم گزیده و گزینه است.تلفیق و تلخ آفرینش هردو صفتند چون تلفیق اسم معناست نه اسم ذات.

 

‌من یک دوری در کلمات می زنم و بعد می روم سراغ ساختار و معتقدم این کار ساختار دارد گرچه برخی از میله های داربست خوب بسته نشده اند.

 

تقدیر بی هنگام:

شاید بی توجهی به معانی کلمات و جنبه های متعددی که یک کلمه می تواند متبادر کند، باعث شده که صفت بی هنگام به تقدیر نسبت داده شود.تقدیر یعنی اندازه گیری کردن. اگر بخواهیم چیزی را اندازه مند کنیم، آن چیز یا مکانی است و جرم دارد که در این صورت بی هنگام نیست یا مستقیما زمانی است یعنی شما یک بازه ی زمانی را اندازه گیری کرده اید.بنا بر این به نظر من تقدیر بی هنگام حشو است.

شهوت خاک:

از نظر صناعات ادبی در حد کنایه به کار رفتهو می دانیم که ارزش کنایه از همه ی استعاره ها ارزشمند تر است.از تکراری بودن ترکیب که بگذریم در این جمله: حتی شهوت خاک هم لحظه ای رهایت نمی کند، یک معنا دنیا طلبی است. شهوت خواستن شدید است. در این جا بیان ظرف و اراده ی مظروف است.یعنی از خاک دنیا منظور نظر بوده. معنای دیگر این است که خاک تو را بخواهد. یعنی اندیشه ی مرگ. خاک میل شدید به دارد. در ادبیات قدیم به این  مضدین هم می گفته اند تعبیری که دو معنای واحد را به طور همزمان می رساند.. این اتفاق خوبیست و حتی هم تکمیل و ادامه ی معنا کمک کرده است.

 

 

وقتی فرشته ها گلوله می خورند:

فرشته کنایه است. یک معنا همان فرشته ی آسمانی است که در اذهان است و معنای دیگرش انسانی با ویژگی های فرشته است.

منجنیق دشنام:

تشبیه استو خوب است از این نظر که وجه شبه قویستو از هردو برای آسیب رساندن به کسی که از او متنفریم استفاده می کنیم. اما بد است از این نظر که دهاتیست! الان کسی برای آسیب زدن از منجنیق استفاده نمی کند. در قدیم هم برای شکار کبوتر  از منجنیق استفاده نمی شده و یک نوع طنز به نظر می آید.

دور میز های گرد تو را دور می زنند:

خوب است. یک جناس تام بین دور اول و دور دوم به کار رفته و هم ایهام سازی شده. این که عده ای دور یک میز بنشینند به نام میز گرد اما میز لزوما گرد نباشد و این موضوع هم که عده ای را دور یک میز دور کنند تصویر بدی نیست.

سر زیر آب کردن:

بد نیست . سر به معنای مجازی. صاحبان سر، افراد مهم و قدرتمند در معرض تهدید هم هستند.

از پسوند نامت فرار نکن:

یک توصیه ی بی دلیل است

هزار تو گاه گردن:

گردن را ظرفی برای هزار تو در نظر بگیریم، هزارتو می شود رگ ها. گاه اضافه است. اما در این بند توازن موسیقیایی وجود دارد. آشوب با سلسله، در با بر و...

هزارپایان چکمه پوش:

تصویری از رژه ی نظامی است. نامت ایهام دارد. می شود گفت نامت را تحقیر می کنند و تو را له می کنند و هم می شود گفت به نام تو احترام می گذارند.

ما محکومان جاذبه ی زمینیم:

جاذبه کنایه است. هم قانون فیزیکی معروف و هم دلبستگی به خاک و میهن.

چشم هایت را پشت هیچ عینکی پنهان نکن:

بیان نمادین است و چند معنا را می شود از ان استنباط کرد: عینکی نباش، عینک خودت را بزن، نقاب نداشته باش و ....این اتفاق در مثلث های تکرار هم افتاده. این هم نمادین است و مصدر به جای صفت آمده.

دیوارهای شیشه ای محصول سنگند:

رابطه ی تضاد و تناسب بین شیشه و سنگ خوب است. دیوار و آزادی هم رابطه ی تضاد دارند.

آتش تراش صفت زئوس است.

شلاقی از قداست وحی:

کاملا نمادین است. استفاده از قداست وحی به عنوان شلاق و تاراج مردم با استفاده از ادبیات دینی.

 

روشن ترین فریب تراوشی است  بر ذهن کاغذ های مومیایی.:

کاغذ های مومیایی وقتی ذهن پیدا کنند، می شوند انسان هایی با فکر باستانی. اما این جمله ضعف تألیف تعمدی دارد. این جمله خوانش های  چند گانه دارد اما چون هم عرض نیستند. بنا بر این قوی نیستند

در کلیت می توان گفت:

مخاطب شعر گم است. از اول با بدترین ادبیات با او برخورد می شود در اواسط می گوید برادرم و در پایان بسیار صمیمی می شود. این استحاله ای که کاراکتر پیدا می کندهیچ توجیهی ندارد و م تواند یک ضعف تلقی شود.

 

آقای عبدا.. نجف زاده

 

بهتر است به جای کلی گویی در نقد شاعر و مخاطب را به متن ارجاع دهیم.

یکی از بزرگ ترین اشکالات این کار این است که قواعد نگارش و زیبانویسی در آن رعایت نشده.

در مجموع شاعر در این کار می خواهد در این متن( چون به متن نزدیک تر است تا شعر)  یک مانیفست ارائه کنددر جاهایی موفق بوده و در جاهایی نه. تلاش می کند یک بسامد حسی را از طریق جا به جایی واژگان و ترکیب سازی ایجاد نماید. این کار در یک اجتماع قبیله ای قابل قبول است. اما در جامعه ای که به سمت مدرنیسمو یک بورژواری وابسته از نظر ساختار شعر می رود، این بسامد حسی جواب درستی برای یک کار شعر آفرین نیست.

گذشته از این مواردی در این شعر هست که زیباست:

شلاقی از قداست وحی به امواجی سوار بر لخته های نور

معنا کاملا واضح و تصاویر بسیار زیبا و به جا استفاده شده و ذهنیت شاعر را منعکس کرده است. خب شاعر چه باید بکند بیشتر از این که ما مته بر خشخاش نگذاریم؟

 

آقای رضا رضایی

به نظر من سعید تقی نیا دارد شعر نو را مزمزه می کند. این کار به عنوان یک تجربه ی جدید  سوای نقدهایی که به آن وارد است، زیباست!

تلخ آفرینش ترکیب درستی نیست

آفرینش خودش تلفیقی از چهار عنصر است و در این جا تلفیق به جا نشسته و خوب است

یهوداترین خنجر یک رل آنتی پاتیک و متضاد را بازی می کند که به عنوان مطلع شعر خوب نیست و افت دارد.

ای حرف ندایی است که منادا نداردو یک مخاطب کلی را شامل می شود. این یعنی همه ی انسان ها اعم از انبیا و اولیا و فلاسفه هم مشمول حکم یهوداترین خنجر می شوند.

سیلی از تقدیر خورده ای یا اختیاری که...

به جای که باید یک صفت بیاید مثل زلال

سرهای تن ها ایهام دارد و بسیار زیباست سر برای تن و همین طور  بزرگانی که تنهایند و لاجرم زیر آب می روند.

پنهان نکن اگر بشود پنهان مکن بهتر است.

 

آقای سعید تقی نیا

 

این که یک شاعر چه جایگاهی دارد مهم نیست. اما مهم است که شاعر اگر بخواهد گامی به جلو بردارد منتظر شدید ترین نقد ها باشد!

من یکی دو نکته را نه به عنوان دفاع بلکه از باب یادآوری عرض می کنم:

اول این که دوستان فرمودند مخاطب شعر پادر هواست. این طور نیست. ما در این کار با یک انسان سیال در طول تاریخ مواجه ایم. این شعر روایتی است از مواجه هی نوع بشر با محیط و واکنش های متعدد او به شرایط مختلف در طول تاریخ. برخی واکنش های انسان لزوما منطقی نیستندو نباید باشند. این کار روایتی است از انسان و البته با همه ی کاستی ها و نواقصی که مانع شد منظورم را برسانم.

مطلب دوم این که زخم خوردن کبوتران سفید از منجنیق دشنام غیر متعارف است اما عمدی است. می خواستم بگویم کبوتر نماد صلح و آزادیست اما برای از بین بردنش حتی به ابزار نامتعارف هم توسل می جویند.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شاعران مستقل معاصر در چهارشنبه هفدهم آبان 1391  |
 
 
بالا